تبليغاتX
♥ مهربونیای عمویی ♥
14 سالگي...
بسم الله الرحمن الرحيم...

من 14 سالم شد...13 سالگيم چه سالي بود...

به دنیا اومدن پسر داییم که یک دنیا خوشحالمون کرد...

جشنواره اصفهان و دیدن بچه ها و خوش گذرونی،دیدار با عموییم،بعد از کلی دعا کردن...

خدا؟؟؟تو خودت ميدوني....پس من دیگه نمیگم!

الهی...كمك كن 14 سالگيم سال شيريني باشه...بابت اين كه يه بار ديگه اجازه ي تنفس

دوباره و زندگي كردن رو بهم دادي ازت ممنونم...خدايا بابت همه چيز شكرت...

خواهراي نازنينم همتونو ميبوسم و از همتون ممنونم كه كنارم بوديد...اونايي كه تنهام نذاشتن...

عمو؟؟؟ممنونم...ممنونم...13 سالگيم هم با مهربوني شما خاطره انگيز شد...

تولد مامانم هم چند روز پيش (نوزدهم) بود...

ماماني جوووووووونم،تولدت كه نوزدهم همين ماه بود با كمي تاخير مبارك باشه انشاالله...

خيلي دوستت دارم و بابت همه چيز ممنونم...

روزت هم مبارررررررک...

خدا،خانواده ي عزيزم،عمو،خواهرا،مخاطب خاص،و ساير عزيزان خيلي دوستتون دارم...زيـــــاد!



بابت تبریک هایی که گفته شده و یا قراره گفته بشه از همتون خیلی خیلی ممنونم
امیدوارم لایق باشم.
پی نوشت:یه کوچولو متن گذاشتم تو ادامه ی مطلب...
پیشاپیش از همگی معذرت میخوام ولی:
م خ ا ط ب : خ ا ص !
متن آخریش (بچه که بودیم) خیلی خوشگله حتما بخونیدش...
آجی فاطمه (عموپورنگ شاهزاده قصه ها) گفت بهتون بگم آپه!
التماس دعا
ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت10:0توسط نفیسه |